بابا لنگ دراز

دهم اوت
بابا لنگ دراز عزیز
آقا من این نامه را از روی یک دوشاخه بیدمجنون کنار حوضچه ی چراگاه به شما مینویسم.قورباغه ای از پایین قورقور میکند ملخی بالای سرم آواز میخواند و دوتا مارمولک از تنه ی درخت بالا و پایین میپرند.الان یک ساعت است که من این جا هستم.
بسیار دو شاخه ی راحتی است مخصوصا که دوتا از کوسن های روی کاناپه ها را روی شان گذاشته ام.قلم و یک دسته کاغذهم با خود آورده ام به امید اینکه یک داستان کوتاه جاویدان خلق کنم ولی مدتی است بدجوری با قهرمان زن داستانم کلنجار میروم چون نمیتوانم اورا مجبور کنم که هرکاری ازش میخواهم بکند.برای همین فعلا ولش کردم و دارم برای شما نامه مینویسم(اگرچه زیاد باعث خوشحالیم نشد چون نمیتوانم کاری کنم که شما هم آنطور که من میخواهم رفتار کنید.)
اگر شما درآن هوای مزخرف نیویورک هستید کاش میتوانستم کمی از این منظره ی آفتابی همراه با نسیم پرطراوت و روح نواز را برایتان بفرستم.بعد از یک هفته بارندگی ییلاق مثل بهشت شده.از بهشت گفتم یادتان هست که تابستان سال پیش از آقای گلاک برایتان نوشتم؟ایشان کشیش کلیسای کوچک همین نزدیکی بودآره مرد نازنین بیچاره زمستان قبل از سینه پهلو مرد.من چندباری برای شنیدن وعظش رفتم و خوب با عقاید مذهبی اش آشنا شدم.او از اول زندگی تا آخرش عقایذش همان بود.به نظر من اگر مردی چهل و هفت سال تمام توی یک خط فکری باشد و یک ذره هم تغییر عقیده ندهد باید او را به عنوان عتیقه در قفسه ای نگه دارند. امیدوارم در بهشت با تاج طلایی و چنگ و رباب خوش باشد خاطرش از هر جهت کاملا جمع بود که به این چیزها می رسد. یک جوان خیلی از خود راضی جای او را در کلیسا گرفته و کلیسارو ها تا حدودی ناراضی هستند مخصوصا طرفدارهای دیکن کامینگز.مثل اینکه بدجوری میخواهد تویشان انشعاب بشود.البته ما مردم این حوالی کاری به بدعت های مذهبی نداریم.
در این هفته که باران می بارید من در اتاق زیر شیروانی مشغول نوشتن و سرمست از از مطالعه-و البته بیشتر مطالعه ی آثار استیونسن-بودم.به نظرم خود استیونسن از همه ی شخصیت های آثارش جالب تر است.انگار او برای اینکه شخصیت هایش جالب به نظر برسند شخصیت خودش را تبدیل به نوعی قهرمان داستان کرد.فکر نمیکنید این کارش همه ی ده هزار دلاری را که پدرش برایش گذاشته بود صرف خریدن یک کشتی تفریحی کرد و بعد باآن به دریای جنوب سفر کرد خیلی جالب بده؟استیونسن طبق عقاید ماجرا جویانه اش زندگی کرد.اگر پدر من هم ده هزار دلار برای من گذاشته بود من هم همین کار را میکردم.وقتی به وایلیما فکر میکنم دیوانه میشوم.دلم میخواهد مناطق استوایی را ببینم.دلم میخواهد همه ی دنیا را ببینم من میخواهم نویسنده ای بزرگ،یا هنرمند،یا هنرپیشه،یا نمایش نامه نویس یا شخصیت بزرگ دیکری بشوم. من تشنه ی جهانگردی ام و وقتی چشمم به نقشه ی دنیا می افتد دلم میخواهد کلاهم را به سرم بگذارم و چترم را بردارم و راه بیفتم.
قبل از اینکه بمیرم باید نخل ها و معابد جنوب را ببینم.
غروب روز پنج شنبه
دم در نشسته ام.
دیگر برایم خیلی سخت است که خبرهایی را در این نامه بیاورم.جودی این روزها آن قدر فیلسوف مآب شده که دوست دارد همه اش درباره ی دنیا به طور کلی بحص کند نه این که سطح خودش را پایین بیاورد و به جزئیات زندگی روزانه بپردازد.ولی اگر حتما میخواهید اخبار را بدانید از این قرار است:
سه شنبه ی قبل نه تا بچه خوک ما به جوی آب زدند و به آن طرف آب فرار کردند و فقط هشت تایشان برگشتند.ما نمیخواهیم به کسی تهمت بزنیم ولی شک مان به خانم بیوه ی داود است که احتمالا خوک هایش ازآنچه باید یکی بیشتر است.
آقای ویور طویله و دوتا انبار علوفه اش را رنگ روشن زرد کدوییزده که رنگ خیلی زشتی است ولی خودش میگوید رنگ بادوامی است.
خانواده ی بروئر این هفته مهمان دارند خواهر خانم بروئر و دو خواهر زاده اش دارند از اوهایو می آیند.
یکی از مرغ های ما از نژاد رودآیلند ردز از پانزده تخم مرف فقط سه جوجه آورد.نتوانستیم سردرآوریم که مشکل چه بوده.به نظر من این نژاد از نژاد خیلی پست تری است من نژاد بوف ارپینگتون را بیشتر ترجیح میدهم.
کارمند تازه ی اداره ی پست در بانی ریگ فورکرنرز یک شیشه عرق زنجبیل جامائیکایی را در اداره ی پست-که هفت دلار قیمتش بود-قبل از اینکه بفهمند تا قطره ی آخر سرکشید.
ایراهاچ پیر رماتیسم گرفته و دیگر نمیتواند کار مند.اما وقتی خوب پول درمی آورده هیچ پولی پس انداز نکرده و حالا باید با پول مردم شهر زندگی کند.
شنبه شب بعدی جشنی در مدرسه برپاست و بستنی میدهند شما هم بیایید و همه ی خانواده را هم با خودتان بیاورید.
من یک کلاه نو 25 سنتی در اداره ی پست خریدم.این آخرین عکس من است وقتی داشتم میرفتم علف جمع کنم گرفتم.
هوا دارد خیلی تاریک میشود و دیگر نمیشود صفحه ی کاغذ را دیداخبار هم ته کشیده.
شب بخیر،جودی
جمعه
صبح بخیر!این هم چند خبر دیگر!فکر میکنید چیه؟اصلا اصلا اصلا نمیتوانید حدس بزنید که چه کسی دارد می آید به لاک ویلو.یک نامه از طرف آقای پندلتون برای خانم سمپل آمده.آقای پندلتون قراره با ماشین از برک شایرز بگذرد و چون خسته است میخواهد در ییلاق قشنگ و آرامی چند شبی استراحت کند.وپرسیده که آیا اگر یکی از این شب ها به در خانه اش بیاید خانم سمپل میتواند لطف کند و اتاقی برایش آماده کند؟آقای پندلتون شاید دو سه هفته ای اینجا بماند.باید وقتی اینجا رسید ببینید چه قدر راحت است.
بعدش چه جنب و جوشی توی خانه راه افتاد!همه جای خانه را دارند تر و تمیز میکنند و همه ی پرده ها را میشویند.من هم دارم امروز صبح میروم مقداری مشما برای محل ورودی و دو قوطی رنگ قهوه ای برای راهرو و راه پله های پشت خانه بخرم.خانم داود قبول کرده فردا بیاد پنجره ها را پاک کند (به دلیل وضعیت اضطراری کنونی ما قضیه ی سوظن به این خانم را بابت بچه خوکمان نادیده گرفتیم.)شاید به خاطر این فعالیت ها فکر کنید که خانه قبلا تمیز نبوده ولی مطمئن باشید بوده!خانم سمپل هر عیبی داشته باشد خانه دار خوبی است.
بابا جون آیا این کار آقای پندلتون مثل کارهای همه ی مردها نیست؟چون در نامه هایشان کمترین اشاره ای به اینکه امروز درآستانه ی نزول در اجلال خواهند کرد یا دوهفته ی دیگر نکرده اند.ما هم باید تا آمدن ایشان دائم با اضطراب منتظر باشیم و تازه در صورتی هم که برای آمدن عجله نداشته باشند شاید مجبور شویم خانه را دوباره تمیز کنیم.
آماسای گرور را به گاری بسته و منتظر من است.من خودم تنهایی با گاری میروم.اگر گرور پیر را میدید دیگر نگران من نمیشدید.
با دستی روی قلب میگویم بدرود.
جودی
بعدالتحریر:به نظرتان این جمله خداحافظی قشنگی نیست؟آن را از روی نامه های استیونسن برداشتم.

شنبه
بازهم صبح بخیر!
دیروز تا قبل از آمدن نامه رسان این نامه را در پاکت سربسته نگذاشتم بنابراین چند جمله ی دیگر به آن نامه اضافه میکنم.روزی یک بار سر ساعت دوازده نامه رسان نامه ها را می آورد.نامه رسانی در روستا برای کشاورز ها واقعا نعمت است!نامه رسان ما نه تنها نامه ها را می رساند بلکه با 5 سنت چیزهای مارا به شهر می برد و می آورد.دیروز چند بند کفش،یک شیشه کرم پوست(قبل از اینکه کلاه جدید بخرم آفتاب پوست بینی ام را سوزاند)یک قوطی واکس سیاه و یک روبان وینزور آبی برایم آورد که همه را ده سنت خریده بود.
به علاوه نامه رسان به ما میگوید که در این دنیای بزرگ چه اتفاقی دارد می افتد.نامه رسان برای خیلی ها روزنامه می آورد و در راه که سلانه سلانه می آید آنها را میخواند و مطالب را برای آدم هایی که آبونه نیستند بازگو میکند.برای همین اگر بین آمریکا و ژاپن جنگ بشود و یا رئیس جمهور ترور شود یا آقای راکفلر بعد از مرگش یک میلیون دلار به جان گریر ببخشد لازم نیست به خودتان زحمت بدهید و برای من بنویسید چون هرجوری باشد به گوش من میرسد.
هنوز هیچ خبری از آقای جروی نیست ولی اگر بدانید خانه چقدر تمیز شده!و با چه تشویشی قبل از وارد شدن به خانه کفش هایمان را تمیز می کنیم!خدا کند زود بیاید.دلم لک زده با یک نفر حرف بزنم.راستش خانم سمپل دارد برایم کمی خسته کننده می شود.وقتی حرف میزند اصلا نمیگذارد من هم چیزی بگویم.این هم از چیزهای مضحک مردم این جاست؛دنیای آنها فقط بالای این تپه است.اصلا یک ذره هم دید جهانی ندارند نمیدانم منظورم را میفهمید؟این جا عینا مثل پرورشگاه جان گریر است افکار ما به چهاردیواری نرده های آهنی آنجا محدود میشد.من هم چون آن موقع کوچکتر بودم و همه اش مشغول کار بودم زیاد اهمیت نمیدادم.موقعی که همهی رختخواب ها را درست میکردم، صورت بچه ها را میشستم،به مدرسه میرفتم و به پرورشگاه برمیگشتم و دوباره صورت بچه هارا میشستم و جوراب هایشان را رفو میکردم وشلوار فردی پرکینز را وصله میکردم(فردی هر روز شلوارش را پاره میکرد)و در ضمن همه ی آنها درس هایم را میخواندم شب دیگر باید به رختخواب میرفتم و میخوابیدم برای همین اصلا کمبود معاشرت را حس نمیکردم.ولی بعد از دوسال در یک دانشکده ی شلوغ بودن دلم برای دانشکده تنگ شده و از دیدن یک هم زبان واقعا خوشحال میشوم.
بابا جون به نظرم واقعا دیگر حرف هایم تمام شده.در این لحظه دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد.سعی میکنم نامه ی بعدی را مفصل تر بنویسم.
ارادتمند همیشگی شما،جودی
بعدالتحریر:اویل این فصل باران نیامد برای همین کاهوهای امسال اصلا خوب عمل نیامده.
25 اوت
خب بابا!آقای جروی این جاست و به ما خیلی خوش میگذرد!خداقل به من که خیلی خوش میگذرد.فکر میکنم به ایشان هم خوش میگذرد الان ده روز است که اینجا هستند و کوچکترین اشاره ای به رفتن نمیکنند.خانم سمپل طوری لی لی به لالای این مرد میگذارد که واقعا شرم آور است.اگر در بچگی هم این جوری لوسش کرده باشد نمیدانم چه طوری این قدر آدم خوبی ار آب درامده.
من و آقای جروی روی میز کوچک توی ایوان غذا میخوریم گاهی هم زیر درخت ها؛و وقتی باران می آید یا هوا سرد است در بهترین اتاق نشیمن آقای جروی هرجایی که میلش بکشد غذا میخورد و کاری بدو بدو با میز دنبالش راه می افتد و بعد اگر خیلی به زحمت بیفتد و مجبور باشد ظرف هارا تا جای خیلی دوری ببرد بعدا یک دانه یک دلاری زیر شکر دان پیدا میکند.
آقای پندلتون آدمی خیلی اجتماعی است هرچند اگر کسی به طور اتفاقی اورا ببیند باورش نمیشود.در نگاه اول به نظر می آید یک پندلتون واقعی است اما یک ذره هم به آنها نرفته.تا دلت بخواهد آدمی ساده و صمیمی و دوست داشتنی است اگر چه این جور تعریف کردن یک مرد کمی مضحک است ولی حقیقت دارد.آقای جروی نسبت به کشاورزهای این اطراف خیلی مهربان است.اولش کشاورزها با شک و تردید زیادی باهاش رو به رو میشدند اما رفتار بی شیله پیله اش را که دیدند فوری همگی وا دادند.در ضمن زیاد هم به لباس هایش اهمیت نمیدهند!راستش لباس هایش کمی عجیب است.شلوار برمودا و کاپشن پیلی دار و شلوار فلانل سفید،لباس سواری و شلوار پف کرده می پوشد.هروقت که با لباس تازه ای پایین می آید خانم سمپل با غرور لبخند میزند و دورش میگردد و از هرطرف براندازش میکند و بهش تذکر میدهد که مواظب باشد کجا مینشیند.آخر خیلی نگران است که مبادا لباسش خاکی بشود.این کارهایش هم واقعا حوصله ی آقای پندلتون را سر میبرد و همه اش میگوید:بدو برو پی کارت لیزی.من دیگر بزرگ شده ام و تو نمیتوانی به من امر و نهی کنی.
به نظر خیلی خنده دار می آید که مرد به این گندگی با آن لنگ های درازش(لنگ های او تقریبا به درازی لنگ های شماست بابا جون)یک موقعی توی دامن خانم سمپل می نشسته و خانم سمپل صورتش را میشسته.قضیه وقتی خنده دار تر میشود که شما دامن خانم سمپل را ببینید!الان او دوتا دامن و سه تا چانه دارد.ولی آقای جروی می گوید که خانم سمپل یک وقتی لاغر و ترکه و چالاک بوده و تندتر از آقای جروی میدویده.
چه ماجراهای فراوانی که با آقای جروی نداشته ایم!توی این روستا مایل ها با هم گشت زدیم و من یاد گرفته ام با طعمه های کوچک و مضحکی که از پر درست شده ماهی بگیرم،دیگر این که تیراندازی با تفنگ رولور را یاد گرفته ام همچینین اسب سواری را.شور زندگی گرور پیر حیرت انگیز است.سه روز به او جو دادیم و یک روز که گوساله ای را دید رم کرد و نزدیک بود مرا بردارد و فرار کند.
دوشنبه بعد از ظهر با آقای جروی از اسکای هیل بالا رفتیم.این کوه نزدیک این جاست.شاید خیلی مرتفع نباشد-در قله ی آن برف نیست-ولیآدم تا به قله اش برسد نفسش بند می آید.دامنه های آن از جنگل پوشیده شده و قله اش پر از تخته سنگ و بوته زار باز است.ما تا غروب آنجا ماندیم و آتش روشن کردیم و شام مان را پختیم.آقای جروی شام را پخت.گفت این کار را بهتر از من بلد است و بلد هم بود چون به زندگی در اردو عادت دارد.بعدش زیر نور مهتاب از کوه پایین آمدیم و وقتی به جنگل رسیدیم و دیگر آنجا تاریک بود با نور چراغ قوه ای که توی جیب آقای جروی بود پایین آمدیم.خیلی کیف داشت!تمام راه را آقای جروی شوخی میکرد و میخندید و حرف های بامزه میزد.آقای جروی تمام کتاب هایی را که من خوانده ام به اضافه ی یک عالم کتاب دیگر خوانده.آدم واقعا از این همه چیزهای مختلفی که او میداند مبهوت میشود.
امروز صبح به یک پیاده روی طولانی رفتیم ولی توی باد و بوران گیر افتادیم و به خانه که رسیدیم لباسهایمان خیس آب شده بود ولی روحیه مان حتی یک ذره هم نم برنداشته بود.کاش وقتی با لباس هایی که ازشان آب می چکید وارد آشپزخانه شدیم بودید و قیافه ی خانم سمپل را می دیدید.گفت:اوه آقای جروی!خانم جودی!سرتا پا خیس شده اید.ای وای!ای وای!حالا چه کار کنم؟پالتوی به آن قشنگی پاک از بین رفت.
رفتارش خیلی خنده دار بود؛انگار ما بچه های ده ساله ایم و او مادر پریشان ماست.در آن موقع من چندلحظه ای نگران شدم که مبادا عصرانه به ما مربا ندهد.

شنبه
مدت ها است که من این نامه را شروع کرده ام اما یک ثانیه هم وقت نداشتم آن را تمام کنم.این شعر استیونسن به نظرتان جالب نیست:
آن قدر دنیا پر از چیزهای جور واجور است که مطمئنم همه ی ما باید هم چون پادشاهان خوشبخت باشیم.
میدانید،این حرفش واقعا درست است.اگربه هر چه نصیبتان شود خوش باشید دنیا پر از شادی است و به همه هم میرسد.فقط سر قضیه در انعطاف پذیری ماست،به خصوص این که در ییلاق چیزهای سرگرم کننده خیلی زیاد است.من میتوانم در زمین های هرکسی قدم بزنم و به مناظر متعلق به مردم نگاه کنم و در نهر های مردم آب بازی کنم و تا آنجا که دلم میخواهد کیف کنم طوری که انگار مال خودم است،آن هم بدون این که مالیات بدهم!
الان یک شنبه است و تقریبا ساعت یازده است و من طبعا باید در خواب ناز باشم ولی سرشام قهوه ی غلیظ ترک خوردم و خواب ناز از چشم هایم پریده است.
صبح خانم سمپل با لحنی کاملا قاطع به آقای پندلتون گفت:باید سر ساعت ده و ربع از اینجا حرکت کنیم تا سر ساعت یازده به کلیسا برسیم.
آقای جروی هم گفت:بسیار خب لیزی بگو درشکه را حاضر کنند و اگر سر ساعت من حاضر نبودم تو منتظر نشو و برو.
-منتظر می شویم.
-هر طور میلت است،فقط اسب ها را زیاد منتظر نگه ندار.
بعد موقعی که خانم سمپل داشت لباس می پوشید آقای جروی به کاری گفت که سور و سات ناهار ما را ببندد و به من هم گفت که کفش و کت اسپرت بپوشم و یواشکی از در عقبی جیم شدیم و رفتیم ماهی گیری.
البته این کار اهالی خانه را خیلی به زحمت انداخت.چون در لاک ویلو روزهای یک شنبه ساعت دو ناهار میخورند ولی آقای جروی دستور داد ناهار را ساعت هفت حاضر کنند-آقای پندلتون هروقت که دلش میخواهد دستور غذا میدهد،انگار که لاک ویلو رستوران است-و همین باعث شد آماسای و کاری نتوانند بروند درشکه سواری.اما آقای جروی گفت:چه بهتر چون درست نیست آنها بدون یک همراه بروند درشکه سواری.اما خودش درشکه را میخواست تا با هم برویم درشکه سواری!
بیچاره خانم سمپل اعتقاد دارد که هرکس روز یک شنبه ماهیگیری کند بعدا به جهنم سوزان میرود!ضمنا از این هم که نتوانسته موقعی که آقای جروی بچه ی کوچک و بی دست و پایی بوده و فرصت داشته او را بهتر تربیت کند خیلی عذاب میکشد.به علاوه میخواست آقای جروی را در کلیسا به مردم نشان بدهد و پز بدهد.
در هرحال ما به ماهیگیری رفتیم(آقای جروی چهار تا ماهی کوچک گرفت)و برای ناهار آنها را روی آتش کباب کردیم ولی مرتب ماهی ها از سر سیخ های چوبی مان می افتادند توی آتش.برای همین مزه ی خاکستر می دادند.ولی ما آنها را خوردیم.ساعت چهار به خانه رسیدیم و ساعت پنج با درشکه به گردش رفتیم و ساعت هفت شام خوردیم و ساعت ده مرا فرستادند بخوام و الان هم دارم به شما نامه مینویسموالبته حالا کمی خوابم گرفته.
شب بخیر
آهای ناخدا لنگ دراز!
ایست!طناب! اهای یک بطر رام.حدس بزنید که چه کتابی را دارم میخوانم؟
در این دو روز گذشته به زبان ملوانان و دزدان دریایی صحبت میکردیم.رمان جزیره ی گنج مایه ی سرگرمی نیست؟شما اصلا آن را خوانده اید؟یا شاید هم وقتی پسر بچه بودید استیونسن هنوز این رمان را ننوشته بود.استیونسن بابت نوشتن این رمان دنباله دار فقط سی پوند گرفت.فکر نمیکنم نویسنده بزرگ شدن صرف داشته باشد.شاید هم من معلم مدرسه شدم.
ببخشید که نامه هایم پر از مطالب استیونسن است.فعلا استیونین فکر مرا خیلی به خودش مشغول کرده.کتابخانه ی لاک ویلو پر از کتاب های استیونسن است.
دو هفته است که دارم این نامه را می نویسم و فکر میکنم به اندازه ی کافی مفصل شده باشد دیگر نمیتوانید که بگویید من جز به جز چیزها را نمی نویسم.
کاش شما هم این جا بودید چه قدر به ما خوش میگذشت!دلم میخواهد که دوستان متفاوت من همدیگر را بشناسند.میخواستم از آقای پندلتون بپرسم که شما را در نیویورک میشناسد یا نه.گمانم بشناسند؛هردوی شما با محافل اجتماعی بالا نشست و برخاست میکنید و هردو به اصطلاحات و این جور چیزها علاقمند هستید ولی نمیتوانستم بپرسم چون اسم واقعی شما را نمیدانستم.
ندانستن اسم شما مسخره ترین چیزی است که در عمرم شنیده ام.البته خانم لیپت به من هشدار داده بود که شما آدم عجیبی هستید.باید فکرش را می کردم!
دوستدار شما جودی
بعدالتحریر:وقتی این نامه را مرور کردم دیدم همه اش راجع به استیونسن نیست.دو سه بار هم به آقای جروی اشاره شده.
دهم سپتامبر
بابای عزیز
آقای جروی رفت و دل همه ی ما برایش تنگ شده!وقتی آدم به کسی،محلی،یا روش خاصی از زندگی عادت کرد و بعد آن را از دست داد یک جای خالی در دل آدم باقی می ماند و یک نوع حسی مثل مالش رفتن دل به انسان دست میدهد.صحبت های خانم سمپل برای من مثل غذای بدون ادویه است.
تا دو هفته ی دیگر داشنکده باز میشود و خوشحال میشوم که دوباره شروع به کا رکنم،اگرچه این تایستان خیلی کار کردم،شش داستان کوتاه نوشتم و هفت قطعه شعر سرودم.همه ی آنهایی را که برای نشریات فرستادم فوری با یک یادداشت مودبانه پس فرستادند.اما برایم مهم نیست.تمرین خوبی بود.آقای جروی همه را خواند یعنی نامه های نامه رسان را آورد توی خانه و نمیشد نگذارم بفهمد.گفت همه شان مزخرف اند.میگفت نشان میدهد که نویسنده اصلا نمیدانسته راجع به چه دارد مینویسد(آقای جروی نمیگذارد رعایت ادب مانع از بیان حقیقت بشود)اما گفت داستان آخری که نوشتم-که داستان واره ای است که در دانشکده اتفاق می افتد-بد نیست و آن را داد ماشین کردند و بعد من آن را برای مجله ای فرستادم.الان دو هفته ای میشود که دست شان است؛شاید هم دارند دوباره بررسی اش میکنند.
باید بودید و آسمان را می دیدید!نور عجیب نارنجی رنگی روی همه چیز افتاده.میخواهد توفان شروع شود.همین حالا توفان با قطره های خیلی درشت باران شروع شد.پنجره های کرکره ای به هم میخورد و من مجبور شدم بدوم و پنجره ها را ببندم.کاری هم چندتا ظرف شیر برداشت و به اتاق زیر شیروانی دوید تا زیر جاهایی از سقف که باران چکه میکند بگذرارد.اما من همین که خواستم دوباره قلم به دست بگیرم یادم افتاد که یک کوسن،یک قالیچه،کلاه و اشعار ماتیو آرنولد را زیر درختی در باغ میوه جا گذاشته ام.این بود که با عجله زدم بیرون تا آنها را بیاورم ولی همه خیس شده بودند.رنگ قرمز جلد کتاب داخل صفحه ها رفته بود.
توفان در دهکده همیشه واقعا اعصاب خردکن است،همیشه باید به فکر یک عالم چیزی باشید که بیرون است و خراب میشود.

پنج شنبه
بابا جون!بابا جون!فکر میکنید چی شده؟همین الان نامه رسان دوتا نامه برای من آورد.
اول:مجلخ داستانم را برای چاپ قبول کرده و 50 دلار برایم فرستاده پس من نویسنده شدم!
دوم:نامه ای از دبیرخانه دانشکده آمده.قرار است من از کمک هزینه ی تحصیلی دو ساله ای برخوردار بشوم که شامل مخارج تحصیل و غذا و اقامت است.این بورس به کسانی داده میشود که در درس انگلیسی نمره ی عالی بیاورند و در درس های دیگر هم به طور کلی خوب باشند.برای همین این بورس به من تعلق گرفت!قبل از اینکه به ییلاق بیایم درخواست این بورس را کردم ولی به دلیل نمره های بدم در سال اول در درس های لاتین و ریاضی فکر نمیکردم به من تعلق بگیرد.خیلی خوشحالم بابا چون حالا دیگر بار چندانی روی دوش شما نیستم.فقط همان پول ماهانه ی شما برایم کافی است و شاید همان پول را هم بتوانم از راه تدریس یا نویسندگی یا با کار دیگری دربیاورم.دلم برای برگشتن به دانشکده و شروع درس خیلی تنگ شده
ارادتمند همیشگی شما،جروشا ابوت
نویسنده ی داستان"هنگامی که سال دومی ها در بازی پیروز شدند"
محل فروش:تمام دکه های روزنامه فروشی،قیمت:ده سنت.
26 سپتامبر
بابا لنگ دراز عزیز
دوباره به دانشکده برگشتیم و کلاس بالاتر.اتاق مطالعه ی مت امسال از سال های پیش بهتر و رو به جنوب است و دو پنجره ی بزرگ دارد و آه چه مبل و اثاثیه ای!جولیا با پول ماهانه ی بی حد و حسابش دو روز زودتر آمده بود و با هیجان مشغول سامان دادن به اتاق شده بود.
کاغذ دیواری های اتاق نو است قالی ها شرقی و صندلی ها از چوب ماهون است نه چوب رنگ ماهون که پارسال از داشتن آن ها خوشحال بودیمبلکه ماهون واقعی.خیلی عالی است اما من احساس میکنم که با این خا جور نیستم و دائم عصبی هستم میترسم مبادا اشتباهی جایی یک چکه جوهر بریزم.
بابا جون موقع برگشتن به دانشکده نامه ی شما را-ببخشید منظورم نامه ی منشی شما ست-دیدم.میشود لطفا بفرمایید به چه دلیل عقلانی نباید بورس تحصیلی را قبول کنم؟من اصلا سر از مخالفت شما در نمی آورم.در هر حال مخالفت شما هیچ فایده ای ندارد چون من قبلا این بورس را قبول کرده ام و نظرم هم عوض نمیشود!شاید این حرف ها به نظر کمی بی ادبانه بیاید اما من قصد بی ادبی ندارم.
شما احتمالا احساس میکنید چون پرداخت هزینه ی تحصیلات مرا به عهده گرفته اید باید خودتان هم آن را به سرانجام برسانید و نقطه ی پایان قشنگی را که همان مدرک فارق التحصیلی من است روی آن بگذارید.ولی برای یک لحظه از دید من به موضوع نگاه کنید.من در هر حال-چه همه ی هزینه ی آن را تا آخر بپردازید چه نپردازید-تحصیلاتم را به شما مدیونم ولی در این صورت بیش از این به شما مقروض نخواهم شد.میدانم که شما نمی خواهید من بدهکاری ام را به شما بپردازم با وجود این من میخواهم تا حد امکان این کار را بکنم و گرفتن بورس انجام این کار را برای من خیلی راحت تر میکند.من قبلا فکر میکردم قرض هایم را در طول بقیه ی عمرم میدهم ولی با این بورس تحصیلی میتوانم قرض هایم را فقط در طول نیمی از بقیه ی عمرم بدهم.
امیدوارم شما موقعیت مرا درک کنید و عصبانی نشوید.البته باز هم مقرری ماهانه شما را با تشکر فراوان قبول میکنم.برای این که بتوانم در سطح جولیا و اثاثیه ی او زندگی کنم به این پول احتیاج دارم!کاش جولیا ساده تر بزرگ شده بود یا حداقل هم اتاقی من نبود.
این نامه خیلی هم نامه نیست من میخواستم خیلی چیزها برایتانبنویسم ولی برای پنجره ها چهار پرده و سه پشت دری دوخته ام(خوشبختانه نمیتوانید اندازه ی کوک ها را ببینید)وسایل برنجی میز تحریر را با گرد دندان برق انداخته ام(که کار خیلی سختی است)مفتول های قاب عکس را با قیچی مانیکور بریده ام چهار جعبه کتاب را باز کرده ام و دو چمدان لباس را سر و سامان داده ام(باور کردنی نیست که جروشا ابوت دو چمدان پر لباس داشته باشد ولی دارد!)و در ضمن این کارها با پنجاه نفر از دوستان عزیزم هم دیدار تازه کرده ام.
روز افتتاح دانشکده روز بسیار خوشی است!
شب بخیر بابا جون عزیزم.ازاین که جوجه ی شما میخواهد روی پای خودش بایستد عصبانی نشوید.این جوجه دارد مرغی جاندار و با اراده با یک عالم پرهای زیبا میشود(که همه به لطف شماست).
با یک دنیا محبت جودی
30 سپتامبر
بابای عزیز
هنوز هم که حرف بورس تحصیلی را میزنید؟من تا حالا مردی مثل مشا تا این حد لجباز،یک دنده، بی منطق و سرسخت ندیده ام.آدمی که نمیتواند از دید دیگران چیزی را ببیند.
شما دوست ندارید من زیر بار منت غریبه ها بروم؟غریبه ها!لطفا بفرمایید خود شما کی هستید؟
آیا کسی در دنیا هست که من اورا کم تر از شما بشناسم؟!من اگر شما را در خیابان ببینم نمیشناسم.ببینید اگر شما آدمی معقول و با منطق بودید و نامهه ای پدرانه و خوشحال کننده ای به جودی عزیزتان نوشته و گاهی سری به او زده و دست نوازشی به سرش کشیده بودید و گفته بودید خوشحالید که میبینیدچنین دختر خوبی است آن وقت شاید او سر پیری شما از دستورات تان سرپیچی نمیکرد و مثل یک دختر وظیفه شناس از این خواسته ی شما اطاعت میکرد .
واقعا که درست میگویید غریبه ها!آقای اسمیت شما در تالار آیینه زندگی میکنید و تازه این بورس تحصیلی لطف نیست.عین یک جایزه است و من با سخت کوشی به دست آورده ام.اگر هیچکس در انگلیسی نمره هایش آن جور که باید عالی نباشد شورا به کسی بورس تحصیلی نمیدهد. بعضی سالها هم به هیچ کس نمیدهد.به علاوه-اصلا بحث کردن با یک مرد فایده اش چیه؟-آقای اسمیت شما به جنسی تعلق دارید که فاقد منطق است.برای این که آدم مردی را به راه بیاورد دو شیوه ی کاروجود دارد:یا آدم باید ناز آن مرد را بکشد یا باهاش بداخلاقی کند.من عارم می آید برای چیز یکه میخواهم ناز مردی را بکشم برای همین باید باهاش بداخلاقی کنم.
آقا من حاضر نیستم از این بورس تحصیلی بگذرم و اگر بیش از این جار و جنجال را بیندازید پول ماهانه تان را هم قبول نمیکنم و آن قدر به سال اولی های خنگ درس میدهم که درب و داغون شوم.
این در واقع اتمام حجت من است!ضمنا گوش کنید.یک فکری به نظرم رسید.از آنجا که شما خیلی میترسید که مبادا من با قبول این بورس کس دیگری را از تحصیل محروم کنم میخواستم بگویم من راه حلش را میدانم.
میتوانید پولی را که میخواهید برای من خرج کنید صرف تحصیلات دختر کوچولوی دیگری از جان گریر بکنید.به نظرتان فکر بکری نیست؟بابا جون هرچقدر دلتان میخواهد برای تحصیلات این دختر جدید مایه بگذارید اما تو را خدا او را بیشتر از من دوست نداشته باشید.
امیدوارم منشی شما از اینکه به پیشنهادهایش اعتنایی نمیکنم از من نرنجد.
اما اگر برنجد کاری از دست من بر نمی آید.او مثل یک بچه ی لوس می ماند بابا جون.تا حالا مثل بره تسلیم خواسته هایش شده ام ولی این بار میخواهم محکم و استوار باشم.
ارادتمند شما با عزمی راسخ،جروشا ابوت
نهم نوامبر
بابا لنگ دراز عزیز
امروز رفتم شهر تا یک شیشه واکس سیاه،چند یقه،پارچه برای یک بلوز جدید،یک شیشه کرم بنفشه و یک قالب صابون کاستیل-که خیلی لازم شان داشتم و یک روز هم نمیتواستم بدون آنها زندگی خوشی داشته باشم-بخرم اما وقتی خواستم کرایه ی ماشین را بدهم فهمیدم کیف پولم را در جیب کت دیگرم جا گذاشته ام.
جولیا پندلتون از من دعوت کرده تعطیلات کریسمس به دیدنش بروم.به نظرتان چکار کنم آقای اسمیت؟جروشا ابوت از پرورشگاه جان گریر را مجسم کنید که سر میز ثروتمندان نشسته!نمیدانم چرا جولیا از من خواسته بروم.انگار تازگی ها خیلی به من علاقمند شده.راستش را بخواهید من بیشتر دوست دارم بروم خانه ی سالی ولی جولیا زودتر از من دعوت کرد برای همین اگر قرار باشد جایی بروم باید به نیویورک بروم نه ووستر.اما از دیدن همه ی خانواده یپندلتون در یک جا وحشت دارم.به علاوه مجبورم چند دست لباس نو بخرم.بنابراین اگر برایم بنویسید که ترجیح میدهید ساکت و آرام در دانشکده بمانم.در برابر خواسته ی شما با همان حالت سر به راه همیشگی سر تسلیم فرود می آورم.
هم اکنون در زمان فراغتم مشغول خواندن زندگی و نامه های تامس هاکسلی هستم.کتاب جالب و آموزنده ای است. میدانید آرکئوپتریکس چیست؟یک پرنده است.میدانید استرئوگناتوس چیست؟خودم هم درست نمیدانم ولی فکر میکنم یک جور حلقه ی مفقوده است مثلا یک پرنده ی دندان دار یا سوسمار بالدار.ولی نه هیچکدام نیست.همین الان در کتاب دیدم که یک پستاندار مزوزوئیک است.
امسال درس اقتصاد را برداشتم موضوع بسیار راه گشایی است.وقتی این درس را تمام کردم میخواهم درس امور خیریه و اصلاحات اجتماعی را بگیرم.بعدش آقای عضو هیئت امنا دیگر میفهمم که یک پرورشگاه یتیمان را چگونه باید اداره کرد.فکر نمیکنید اگر حق رای دادن داشتم رای دهنده ی ارزشمندی بودم؟هفته ی گذشته بیست و یک ساله شدم.این جا سرزمین بسیار بی حاصلی است که شهروندان شریف،تحصیل کرده،با وجدان و باهوشی مثل مرا کنار می گذارد.
ارادتمند همیشگی شما جودی

هفتم دسامبر
بابا لنگ دراز عزیز
از اینکه اجازه دادید تعطیلات پیش جولیا بروم متشکرم.سکوت شما را به معنی موافقت میگیرم.
چه قدر فعالیت اجتماعی ما شدید شده!جشن بنیانگذاران هفته ی گذشته برگزار شد.این اولین سالی بود که ما اجازه داشتیم در آن شرکت کنیم؛فقط شاگردان کلاس های بالا اجازه ی شرکت در این جشن را دارند.
من جیمی مک براید را دعوت کردم و سالی هم اتاق دانشکده ی جیمی را در پرینستون –همان پسری که پارسال تابستان در اردوی خانوادگی پیش شان بود-که پسری خیلی خوب با موهای سرخ است.جولیا هم مردی را از نیویورک دعوت کرد که آدم پرشوری نبود ولی از نظر موقعیت اجتماعی بی نقص بود.ایشان منسوب به خاندان دولاماترچیچسترز هستند.شاید این اسم برای شما مفهومی داشته باشد اما برای من کاملا بی معنی است.
به هر حال مهمان های ما بعداز ظهر جمعه درست سر موقع برای عصرانه بع تالار سال چهارمی ها وارد شدند و بعد برای خوردن شام به هتل رفتیم.هتل آن قدر شلوغ شده بود که میگفتند مهمان های داشنکده ردیف به ردیف روی میزهای بیلیارد در کنار هم خوابیدند.
جیمی مک براید هم میگفت اگر یک بار دیگر تو را برای جشنی دعوت کنند یکی از چادرهای شان را می آورد و در حیاط دانشکده علم میکند.
ساعت 5/7 همان روز همه برای شرکت در جشن رئیس دانشکده برگشتند.جشن های ما زود شروع میشود!ما کارت های مردها را قبلا آماده کرده بودیم.مردها باید گروهی زیر حرف اول اسم خودشان می ایستادند تا بشود آنها را زود پیدا کرد.مثلا جیمی مک براید باید با متانت زیر حرف "م" می ایستاد اگرچه دائم چرخ میزد و مرتب قاتی افراد حروف "ر" و "س" میشد.برای همین فهمیدم مهمان خیلی بد قلقی است.
صبح روز بعد در باشگاه کنسرت چند صدایی داشتیم.فکر میکنید سرود فکاهی کنسرت را کی تنظیم کرد؟درست است:همین دختر.بابا جون بچه ی سرراهی شما کم کم دارد شخصیت برجسته ای میشود.
به هرحال دو روز شادی خیلی کیف داد.فکر میکنم به مردها هم خوش گذشت.بعضی از آنها اولش از این که میخواستند با هزارتا دختر رو به رو بشوند خیلی تشویش داشتند ولی خیلی زود به محیط این جا عادت کردند.دو مهمان دانشکده پرینستون ما هم اوقات خوشی داشتند یا حداقل موبانه این طور میگفتند و ما را هم به جشن دانشکده ی خودشان در فصل بهار بعدی دعوت کردند و ماهم قبول کردیم.برای همین بابا جون لطفا نگویید نه.
من و جولیا و سالی همه مان برای این جشن لباس نو تهیه کرده بودیم.میخواهید بدانید لباس هامان چی بود؟لباس جولیا ساتن کرم بود که گلدوزی های طلایی داشت و گل ارکیده ی بنفش به سرش زده بود.لباسش محشر بود و از پاریس برایس فرستاده بودند و یک میلیون دلار می ارزید!لباس سالی آبی روشن بود که به سبک ایرانی ها گلدوزی شده بود و با موهای سرخش هماهنگی داشت.قیمت لباسش مثل جولیا میلیونی نبود ولی به همان قشنگی بود.
لباس من کرب دوشین صورتی روشن بود که با تور و ساتن قرمز تزیین شده بود و گل های رز سرخی که جیمی مک براید برایم فرستاده بود در دست داشتم(سالی بهش گفته بود که گل ها چه رنگی باشد)و هر سه ی ما کفش های ساتن و جوراب ابریشمی و روسری های حریری که به آنها می آمد داشتیم.
لابد کاملا تحت تاثیر این توضیحات مفصل قرار گرفته اید.آدم وقتی فکر میکند حریر و گلدوزی دستی و قلاب بافی برای مردها کلماتی بی معنی است بی اختیار به نظرش میرسد که مردها واقعا زندگی بی رنگ و رحی دارند.ولی زن ها چه به بچه،یا میکروب،یا شوهر یا شعر یا کلفت و نوکر یا متوازی الاضلاع یا گلکاری یا افلاطون یا بازی بریج علاقه داشته باشند و چه نداشته باشند همیشه به لباس علاقه دارند.
این شگرد طبیعت است که کل جهان را با هم خویشاوند میکند(این حرف خودم نیست.از یکی از نمایش های شکسپیر برداشتم)در هر حال داشتم میگفتم میخواهید رازی را که تازه کشف کرده ام به شما بگویم؟قول میدهید حمل بر خودپسندی نکنید؟پس گوش کنید:من خوشگلم!
واقعا میگویم.خیلی هم خرفت بودن که با وجود سه تا آیینه ای که در اتاقم هست این موضوع را نفهمیدم.
یک دوست
بعدالتحریر:این یکی از همان نامه های ناشناس و شومی است که معمولا در رمان ها میخوانید:D
/ 0 نظر / 160 بازدید